تبليغاتX
به وبلاگ دست نویس خوش آمدید

به وبلاگ دست نویس خوش آمدید

اشعار سپيد از محمدرضا مددی

علي (ع)

با سلام خدمت دوستان بزرگوار

با دست نوشته اي ديگه كه مزين شده به نام امام علي (ع) است در خدمتتون هستم اميد كه لايق بدارد.البته ايرادات زيادي بهش وارده ولي خواستم با اولين جملاتي كه به ذهنم ميرسه بنويسم و تا جايي كه به بدائه بودنش لطمه نخوره اصلاحش كردم.يا علي(ع)

علي (ع)

اي شهريار در بزم دوستانه ام                 عمريست خراب در اين خانه ام

گفتم به دلم معني اين جمله چيست؟      كز عشق علي بي سروسامانه ام

گفتا كه علي آيتي از كبرياست               بر درگه با عزت او دانه ام

گفتم كه تو تفسير بكن جمله را              تا مست شود عنبر كاشانه ام

گفتا كه علي پرده راز خداست                چون هست من اينجا ته پيمانه ام

گفتم كه شفاعت بكند بر من او               گر بكند عاشق و پروانه ام

گفتا تو ببند چشم و بگو ياعلي               رب است كه نهد دست بر آن شانه ام

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 12:37  توسط محمدرضا مددي  | 

من نيستم

با سلام و عرض تبريكات سال نو اميد است سالي سرشار از بهروزي و موفقيت و سلامتي داشته باشيد.با دست نوشته اي ديگه مزاحم خاطر عزيزتان شده ام اميد كه مقبول افتد.

من نيستم

چشم دل را باز كردم ديدم كه عاشق نيستم       شهريارا من نيم آري شقايق نيستم

من كجا و چشم پاك عاشق بي ادعا                  من در اين درياي طوفاني كه قايق نيستم

وقت عاشق بس عزيز است دركنار ياد او             بين كه ساعتها گذشته است و دقايق نيستم

ديدن روي پريان بي رغيبان آرزوست                   آرزوي ديدنت،دانم كه لايق نيستم

آدمي را عاشقي پروانه است در دور شمع           من ندانم پس چرا جزء خلايق نيستم

كاش بودم من شناسي در كنار چشم تو            پا برهنه چون مني باب سلايق نيستم

اي خداوند دو عالم اين حقيقت واضح است          من اسير نفسم و پاي حقايق نيستم

اين تو بودي اين سخن از آن توست                   بازگرد چون كه من اهل سوابق نيستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 20:25  توسط محمدرضا مددي  | 

منطق عشق

با سلام خدمت دوستان عزيز

در ابتدا عيد بزرگ و باستاني نوروز رو پيشاپيش به همه دوستان تبريك ميگم و اميدوارم سال نو سالي همواره با موفقيت و بهروزي براتون باشه.دست نوشته منطق عشق رو پيشكش ميكنم به روح بلند استاد شهريار اميد كه لايق گوشه چشمي باشم.

منطق عشق

شهريارا غم دل را چه بگويم كه خود مختار است

                                         تا شود غيب رخش بر دلم آوار است

هر چه گويم كه مرو رحم كن اي ماه نهان

                                         او بگويد نشود رفتن من اجبار است

گر نباشد دوري از عشق كجا سوزي هست

                                         سوز و سازش چنين در همجا انگار است

اين فراق و غم دوري دو يار كهنند

                                         كه در اين دير و نهان بر همه كس اسرار است

اين چنين گفت كه گفتم برو جان عزيز

                                         هر چه گوئي تو بدان اين دل من بيمار است

منطق عشق ندارد دل و بيمار توام

                                         اي دواي دل من ديدن تو اصرار است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 4:14  توسط محمدرضا مددي  | 

اثر

با سلام خدمت دوستان با عرض معذرت فراوان

اين دست نوشته را بعد از خواندن اشعار زيبا و رساي استاد شهريار نوشتم و با عرض پوزش از       محضر هنرشناسان و روح بلند خود استاد بخاطر ارادت خاصي كه به ايشان پيدا كردم اين دست     نوشته و خيلي از دست نوشتهايي كه بعد از اين مينويسم را مزين به نام استاد گرانقدر ميكنم             و به محضر استاد پيش كش ميكنم.

                                          اثر

شهريار آمد ملك شهني داد به من                  باز از پرده غيبش سخني داد به من

گفت از هرچه بگويم سخني بهتر نيست    سخن عشق در اين جا هدفي داد به من

كز در اين ملك سراسر همه راز ازلي           درس از مكتب عشق حسني داد به من

يا علي گفت و برفت از سر من هوش ولي         يا علي گفتم و انگار دري داد به من

گفتم آخر خدايا چه حاليست مرا              گفت استاد چنين،شور و شري داد به من

دان كه از عشق زميني به خدايي نرسي     مگر آنجا كه خدا عشق علي داد به من

بعد از آن گو كه عمريست دريغا خوابم             كه از آن سّر نهان سرنخي داد به من

اي مه باغ اثر شعر ز جانت خيزد           بعد از اين گفت و شنود چين اثري داد به من

۲۵/۱/۸۷

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 14:34  توسط محمدرضا مددي  | 

برميگردم

با سلام خدمت دوستان گلم

ببخشيد از غيبت ذراز مدت من چون مشكلات كاري فراوان بود و هم ميخواستم سعي كنم ايرادات دست نوشته هايم را كمتر و اشعار را بهينه كنم.

اميدوارم مرا عفو كنيد و منتظر دست نوشته هاي جديدم باشيد ميخواهم با دست پر برگردم اگر خدا خواست.

پس تا دست نوشته جديد بهشت نصيبتان.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 23:51  توسط محمدرضا مددي  | 

سر در گمي

با سلام خدمت دوستان خوبم

منو ببخشيد بخاطر سر در گمي كه اين مدت پيدا كرده بودم و آپ نمي كردم چون يكنواختي روزگار آدم رو بي حوصله ميكنه ولي چند وقت پيش كه خونه رو فروختم و يه جاي ديگه رو خريدم يه تحركي پيش اومد كه باعث شد يه مقدار از لاك خودم در بيام و حوصلم بيشتر بشه  اميدوارم شما هر روز موفق تر و با شور بيشتري به زندگي نگاه كنيد.

سرتون رو درد نيارم حالا كه ميخوام آپ كنم پس بريم سراغ دست نوشته امروز :

سر در گمي

ز قلبم داستانهايي روايت مي شود آخر 

                                تمام لحظه هايي كه كنارت مي گذشت آخر

كشم آهي ز درد آن كه عقلم پند نمي گيرد

                               شوم خوار و ذليل چه براي چه شوم آخر

گناهي كه كشد ما رابه سوي توشيرين است

                               نمي دانم چرا خواهم شوم خاطي سر آخر

نگاهم بس غمگين است بسوي تو روانش كرد

                               دلم ، بين چشم ديوانه چه كرد ما را سر آخر

نمازم را قضا كردم براي فكرهاي تو

                              كه درسرمي پراندم من،چه مي خواهد شود آخر

دراين لحظه تو راخواهم درآن لحظه خدايم را

                              تو را آيا خدا كردم چه مي گويم در اين آخر

آبان ۸۵

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 15:7  توسط محمدرضا مددي  | 

من مانده ام

با سلام خدمت دوستان

اين شيفت سه ي شركت سايپا هم دنيايي براي خودش داره ، بعضي اوقات خسته كننده بعضي اوقات هم آدم هوس ميكنه كه تو يه شب تيره و تار كه همه خوابند (البته بجز بچه هاي شيفت شبي) و سكوت همه جا رو گرفته و فقط صداي ماشينهايي كه از توي سالن مونتاژ در مي آيد اونم هر ده دقيقه يكبار ، روي چمنها كنار خيابون بشيني و فقط فكر كني و بنويسي. اين دست نوشته هم يكي از اين دست نوشته هاس كه شبهاي سايپا به ياري نويسنده براي سياه كردن يه برگ ديگه از دفتر دست نوشته هام اومده.

من مانده ام داستان يه عاشقه كه ميخواد هيچ كس نفهمه كه تو كارش مونده بجز كسي كه دوستش داره،حتي غم زندگيش كه در مصرع چهارم ميگه تا نشنود غم مانده ام.

و اما دست نوشته ...

من مانده ام

سيل سعادتم كجاست ، آري در اين غم مانده ام

مشكن ، مرو ، خوارم مكن ، من كه در اين دم مانده ام

نامت كجاست تا بشكند روي بت سنگ رخم

پرواز را آغاز كن تا نشنود غم مانده ام

يادت كه ناز است و سرم را ميزند در ساز تو

گويي تمام روزگار در عشق تو ،من مانده ام

دستم بگير و پر مكش در اين هواي بي نفس

آخر هميشه با دلم من در هوايت مانده ام

آري براي روزگار از عشق و از مستي بگو

تا او بداند با دل عاشق پرستي مانده ام

خواهم كه من مستي كنم، درعشق تا هستي كنم

نذري براي بودنت ، چون مانده اي من مانده ام

پروانه و شمع دلم هر دو بسوزن در فراق

آخر براي ديدنت من در فراقت مانده ام

۱۱/۱۰/۸۵ -- دم دماي صبح

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 10:46  توسط محمدرضا مددي  | 

شکستن

با سلام خدمت دوستان

تا حالا عصباني شديد اينقدر كه ديگه به هيچكس رحم نداشته باشيد و با تمام وجود از همه چيز متنفر بشيد، تا حالا شده اينطوري كه شديد روي كاغذ احساساتتون رو بنويسيد .فكر كنم همه موفق اين موضوع باشن كه آدم هر چيزي بدي كه بلد رو كاغذ مينويسه.

اين موضوع عنوان كردم كه بگم اين دست نوشته يك نوع از اين نوشته ها هست ، در يك روز عصباني از يكي از دوستان و زمونه بي وفا خواستم چيزي بنويسم كه هم معني داشته باشه و هم عقده دلم رو خالي كرده باشم. اين بود كه دست نوشته زير پديدار شد.

و اما اين دست نوشته :

شكستن

عاشــــق ايـنـم كه آن را بشــكنم          ســرخوشـان و جام مستان بشكنم

تــا كه هســتم مـن بـدنيــاي فنـا           هــر دل عاشـق كُشــان را بشكنم ‌

من در اين پژمرده حالي اي دريغ         هــر كـه گيرد دست من آن بشكنم

خرده مگــذار رو برو در راه دور        چــون بـبينـم، ديـدگان را بشــكنم

ســبز مسـت اسـت رفيـق بلبــلان         در رفـاقـت هـرچـه باشـد بشـكنم

حرف بسيار است ولي در فكر من         ديــور حـــاشـــا بلـنــدان بشـكنم

ســخت از آهـن نمـودم قلـب خـود          تا به قلب هر كه خورد آن بشكنم

گر كه جائي مانده است در قلب تو         كو  كجاست، تا من آن را بشكنم

ديگر اينجا جاي من نيست اي عزيز      بعــد رفتـن هر پلـــي را بشــكنم

۸/۸/۸۵

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:27  توسط محمدرضا مددي  | 

آسمان من

با سلام خدمت دوستان

ابتدا بايد از دوستاني كه من رو با نظراتشون راهنمائي ميكنن تشكر كنم، اميدوارم بتونم نظراتتون رو بكار ببرم .

بدون هيچ توضيح زيادي بسراغ دست نوشته ميرم.

آسمان من

اي آســمـان زنـدگـي پــروانه بي بــال منـــم      در حســرت پـريـدن و پـرواز بي پـايـان مـنــم

آري منم كز زندگي همچــون نفـس بـريده ام      دروازه قـلـب تـو رويـش بسـته شـد آري منـم

سخت است بيابان طي كنم درحسرت ديدارتو     تو دل شكسته را مجو از هر شـكسـته تر منم

ديـوار بـودن پـيـش تـو از هر سـمائي دورتر     افــتـادگـانـت را مـگـو، افـتــاده در پـايـت منم

زيبــائي روي مهـت را آدمـي بـي خــود كــند     ديـوانـگــانـت را بـگــو زنـجــيري آنـان مـــنم

پـروانـه را پـرواز خوش ديـوانه را ديوانگي    آنكس كه نيست،ازديدنت خوشتربرايش آن منم

گــويـي بـرو در حســرتم، گــويي بيـا در آرزو   اي كـاش مي شــد تا بگـويي آرزوي تو مــنم

۲۲/۰۱/۸۶

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 15:49  توسط محمدرضا مددي  | 

وفق مراد

با سلام خدمت دوستان عزیز

با عرض تبریک سال نو و آرزوی سالی سرشار از امید و نشاط و شادی بر همه دوستان امیدوارم که تعطیلات رو به خوبی پشت سر گذاشته باشید، ما که با رهام کوچولو یه تعطیلات با تغییرات کلی داشتیم .

دست نوشته ای که میخوام امروز براتون بنویسم داستانش اینه که یه روز با یکی از دوستان نشسته بودم و حرف از آرزوهام میزدم كه اگه اينطوري ميشد چقدر خوب بود يا اگه اونطوري ميشد چقدر خوب بود كه ايشون گفتند اگه همه چي به وفق مراد آدما باشه كه ديگه سنگ رو سنگ بند نميشه یک دفعه این موضوع به ذهنم اومد که میتونم در رابطه با وفق مراد یه چیزی بنویسم یا نه؟ و بهش قول دادم يه دست نوشته در اين رابطه بنويسم كه ايني شد كه ميخواهيد بخونيد اميدوارم اون دوستم عزيزم كه اين دست نوشته رو ميخونه خوشش بياد.

این بود که شروع کردم از بعدازظهر اون روز به فکر کردن در این رابطه که نتیجه دست نوشته زیر شد که شما میخونید البته در اين دست نوشته نام استاد سخن خواجه حافظ شيرازي رو آوردم كه بخاطر ارادت خاصي كه به ايشان دارم در چند دست نوشته ديگر هم نام ايشان رو آوردم كه اميدوارم راضي باشن وامیدوارم که در این سال جدید همتون و به مراد دلتون دست پیدا کنید و اما دست نوشته :

 

 

وفق مراد

آرزوی دل ما چیست در این دور زمان

                                      بجز از دیدن روی مه تو سرو روان

تو بگفـتی نشـود وفــق مـراد دل مـن

                                     عاقبت گر بشـود،سنگ بلغـزد نگران

ساغرمي به دست وهمه شب بود دعام

                                     كه مراد دل من گر بشود،از دل و جان

بدهم سر به رهش تا كه شوم عاشق آن

                                     آن همان ياركه بوده است برايم دل وجان

آري اكنون برآنــم كه روم خـانه دوست

                                     كه در آنجا بشوم مست ز بويش به نهان

مـن در ايـنــجـا بـگــويـم ز آخـرسخنم

                                    ســخـنـي از تـه دل جــان نـدارد بــدنــم

آرزوي دل مـن ايـن بــود اي حــافــظ

                                    كـه بـبـيـنـم نـظـري روي مه سرو روان

 

"سنگ بلغـزد نگران = كنايه از سنگ روي سنگ بند نشدن"

"ز بويش به نهان = از بوي او با تمام وجود"

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 6:38  توسط محمدرضا مددي  |